یادداشت تفاهم یا «توافقنامه پایه» میان جمهوری اسلامی ایران و آمریکا، دربرگیرنده مجموعهای از تعهدات مهم و راهبردی است که هر یک میتواند در آینده زمینهساز دگرگونیهای ژئوپلیتیکی قابلتوجهی شود. با این حال، این توافق در مرحله کنونی قرار نیست به تمامی موضوعات مورد اختلاف میان دو طرف بپردازد و برخی مسائل کلیدی، از جمله پرونده هستهای، همچنان به مذاکرات و توافقات بعدی موکول خواهد شد.
بر پایه آنچه تاکنون از مفاد این توافق فاش شده، یکی از مهمترین بندهای آن ایجاد سازوکار «عدم تعرض متقابل منطقهای» است، سازوکاری که کشورهای منطقه را در قالب دو بلوک تعریف میکند و هر یک را به پرهیز از هرگونه اقدام تهاجمی علیه طرف مقابل ملزم میسازد. اگر چنین بندی به مرحله اجرا برسد، میتوان آن را اقدامی بیسابقه برای بازتعریف مناسبات امنیتی منطقه و پایهگذاری نظمی جدید در خاورمیانه دانست، طرحی که در تاریخ معاصر منطقه نمونه مشابهی ندارد.
این بند فرضی که هنوز در حد یک گمانهزنی است و نمیتوان با اطمینان از درج آن در توافق سخن گفت، از اهمیتی ویژه برخوردار است، چرا که میتواند بسیاری از قواعد و معادلاتی را که طی دههها مبنای جنگها، منازعات و حتی ترتیبات صلح در منطقه بودهاند، دگرگون کند و فصل تازهای در مناسبات امنیتی منطقه بگشاید.
این بند تصریح میکند که ایران و نیروهای همپیمانش از هرگونه اقدام تهاجمی علیه ایالات متحده و متحدان آن خودداری خواهند کرد و در مقابل، آمریکا و متحدانش نیز از حمله به ایران و همپیمانان آن میپرهیزند. با این حال، این متن ابهام قابل توجهی دارد و نیازمند واکاوی و توضیح است. نخستین پرسش در این زمینه این است که منظور از «متحدان» دقیقا کدام کشورها یا بازیگران است؟
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
هرچند حزبالله لبنان و جنبش حوثی یمن ازجمله متحدان جمهوری اسلامی ایران به شمار میروند، اما وضعیت عراق و گروههای شبهنظامی عراقی وابسته به ایران همچنان مبهم است. افزون بر این، جنبش حماس فلسطین اساسا خارج از این معادله تعریف میشود. در این چارچوب، اسرائیل، کشورهای حوزه خلیج فارس و اردن در زمره متحدان اصلی ایالات متحده طبقهبندی میشوند.
اولین نتیجهگیری این است که امضای این توافقنامه، چه در قالب توافق موقت و چه در قالب توافق نهایی، عملا به این معنی خواهد بود که جمهوری اسلامی ایران در حال امضای توافقی برای پایان دادن به جنگ چهل ساله علیه اسرائیل است. اما این تنها جنبه غافلگیرکننده یا بحثبرانگیز ماجرا نیست.
دومین نتیجهگیری آن است که این بند فرضی عملا به معنای به رسمیت شناختن و تحت حمایت قرار دادن حزبالله است، بهگونهای که در برابر هر اقدامی که دولت لبنان امروز با شجاعتی کمسابقه درپی انجام آن است، برایش نوعی مصونیت ایجاد میکند. در همین چارچوب، جنبش حوثی نیز در موقعیتی مشابه قرار میگیرد، درحالیکه دولت مشروع یمن و جریانهای سیاسی این کشور درپی بازپسگیری صنعا و پایاندادن به نقش آناند.
این بدان معناست که رویکرد مذاکرات بر جلوگیری از بازگشت به درگیریهای گستردهای متمرکز است که پس از رویارویی آمریکا–اسرائیل–ایران در فوریه گذشته رخ داد.
این جنگ در ابتدا یک درگیری سهجانبه بود، اما بهتدریج دامنه آن گسترش یافت و به یک جنگ گسترده و فراگیر تبدیل شد. آغاز آن با حمله آمریکا و اسرائیل و پاسخ متقابل ایران رقم خورد و سپس با حملات ایران به کویت، بحرین، قطر، عربستان سعودی، امارات متحده عربی، عمان و اردن ادامه یافت. در واکنش، عربستان سعودی و امارات متحده عربی نیز حملات متقابلی علیه ایران انجام دادند و همزمان، درگیریهایی میان ایران و عراق با برخی کشورهای حوزه خلیج فارس شکل گرفت. در ادامه، حزبالله وارد رویارویی مستقیم با اسرائیل شد و در نهایت جنبش حوثی با حملات پهپادی به اسرائیل و اختلال در مسیرهای کشتیرانی، به این چرخه درگیری پیوست.
درحالیکه تمرکز مذاکرهکنندگان بر پایان دادن به درگیریهای فراگیر معطوف است، این پرسش مطرح میشود که آیا واشنگتن و تهران واقعا میخواستند دامنه این تعهد کلی و مبهم را گسترش دهند؟
دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، در میان اظهارات پراکنده و گاه متناقض خود، زمانی گفته بود که این توافق میتواند زمینهساز صلح در سراسر خاورمیانه شود. با این حال، این اظهارنظر چندان جدی تلقی نشد، زیرا نهتنها اختلافات محدود با ایران حلوفصل نشده، بلکه حتی موضوعاتی مانند وضعیت تنگه هرمز همچنان حلنشده باقی است. در منطقهای چنین گسترده و پرمناقشه، اساسا چگونه میتوان از امکان شکلگیری نظم صلحآمیز سخن گفت؟
نیت واقعی طرفهای مذاکره، چه در قالب صلحی موقت و چه در چارچوب طرحی فراگیر برای منطقه، همچنان در هالهای از ابهام قرار دارد و آنچه تاکنون درز کرده است، تصویری روشن ارائه نمیدهد. آنچه روشن شده، آغاز یک دوره ۶۰ روزه از مذاکرات تفصیلی است که احتمال تمدید آن نیز وجود دارد؛ بهویژه آنکه «یادداشت تفاهم» بر پیچیدگی روند افزوده و دامنه طرفهای درگیر در این توافق فرضی را به حدود ۱۳ بازیگر، شامل دولتها و گروهها، گسترش داده است.
از سوی دیگر، همه طرفها با دهها پرسش و سناریوی محتمل روبهرو خواهند بود که نیازمند رسیدگی و مدیریت است: برای نمونه، آیا اساسا میتوان جمهوری اسلامی ایران را از تسلیح حزبالله بازداشت؟ و اگر اسرائیل برای جلوگیری از تقویت این گروه دست به حمله بزند، آیا چنین اقدامی نقض توافق تلقی خواهد شد؟ اگر حوثیها با توسل به حمله، بر مناطقی از یمن که خارج از کنترلشان است مسلط شوند، آیا این وضعیت به معنای تبدیلشدن آنها به یک طرف متجاوز نخواهد بود و درنتیجه، امنیت سایر مناطق یمن و همچنین همسایهاش عربستان سعودی را تهدید نخواهد کرد؟ اگر حوثیها به یک کشتی باری که جزو هیچ یک از آن سیزده طرف نیست، مثلا کشتیای با پرچم پاناما، حمله کنند، چگونه میتوان با این موضوع برخورد کرد؟
نگرانی اصلی این است که این بند، که هنوز کاملا مشخص نیست و ظاهرا با هدف توقف جنگ مطرح شده، در عمل میتواند به تثبیت جایگاه و مشروعیت گروههای شبهنظامی منجر شود، از جمله حزبالله لبنان که نیرویی مسلح است و خارج از کنترل دولت فعالیت میکند و ازسوی لبنان، جهان عرب و برخی کشورهای غربی در فهرست سازمانهای تروریستی قرار گرفته است.
بر اساس این برداشت، مفاد توافق میتواند به نوعی به رسمیت شناختن ضمنی حزبالله از سوی آمریکا در مقام یک بازیگر مشروع منطقهای تعبیر شود؛ امری که عملا هرگونه فشار آینده برای قرار دادن آن در فهرست سازمانهای تروریستی یا خلع سلاحش را بسیار دشوار یا تقریبا ناممکن میکند. همچنین نباید فراموش کرد که چنین روندی میتواند به تقویت پدیده «دولت در دل دولت» در لبنان و یمن منجر شود و درصورت گنجانده شدن عراق در این توافق، پیامدهای مشابهی را برای آن کشور نیز به همراه داشته باشد.
همچنین، من بهشدت در توانایی واشنگتن برای مهار اسرائیل تردید دارم، زیرا اسرائیل با توجیه «دفاع پیشدستانه»، نهتنها عملیات علیه حزبالله در لبنان را متوقف نخواهد کرد، که به اقداماتش علیه حضور منطقهای جمهوری اسلامی ایران نیز ادامه خواهد داد. در چنین شرایطی، به نظر میرسد حتی تضمینهای آمریکا نیز برای مهار یا محدودسازی اقدامات اسرائیل در منطقه کارآمد نخواهد بود.
در این چارچوب، توافق افشاشده از نظر منطق و ساختار، یادآور توافق هلسینکی ۱۹۷۵ است. در آن توافق نیز هدف اصلی، مهار رویارویی بلوک غرب و اتحاد شوروی بود و نتیجه عملی آن، نوعی پذیرش ضمنی واقعیتهای ژئوپلیتیک اروپای شرقی و نفوذ شوروی در آن منطقه محسوب میشد. به همین قیاس، در اینجا نیز میتوان از به رسمیت شناختن غیرمستقیم شبکهها و حوزههای نفوذ مرتبط با رژیم جمهوری اسلامی ایران، در سطح سیاسی و جغرافیایی، سخن گفت.
این احتمال وجود دارد که هدف اصلی مذاکرهکنندگان آمریکایی، مهار تنشها و خرید زمان باشد؛ با این فرض که ایران در آینده وارد مسیر تحول خواهد شد و توافق پیشنهادی میتواند به بستری برای شکلگیری صلحی فراگیر در منطقه تبدیل شود، صلحی که تنها به تضمین امنیت تنگه هرمز محدود نخواهد ماند، بلکه زمینه حلوفصل طیفی از بحرانها و منازعات منطقهای را نیز فراهم میکند. با این همه، تحقق چنین سناریویی در کوتاهمدت چندان قطعی به نظر نمیرسد، بهویژه اینکه ساختار سیاسی، امنیتی و ایدئولوژیک رژیم جمهوری اسلامی ایران ریشهدار است و هرگونه دگرگونی بنیادین در آن، به احتمال زیاد مستلزم زمان و فرایندی طولانی خواهد بود.
برگرفته از الشرقالاوسط

